خداحافظ
خب خب خب خب
ممنونم از همه اونایی که از سال ۸۱ اومدن و این وبلاگ رو خوندن از همتون ممنونم
از شمایی که اینقدر برام ارزش قائل بودید که میومدید و نوشته هامو میخوندید .
از همه آدمهای عاشقی که تو این وبلاگ شناختم از همه کسایی که دنبال گمشدشون تو وب میگشتن .
منم نوشتم از همه چیز از دلتنگی هایی که مستقیم و غیر مستقیم براتون میگفتم .
از خیلی چیزا میخواستم بنویسم از نقاشی از احساس و از خیلی چیزای دیگه ولی خب دیگه هر کسی یه روزی تموم میشه امروزم نوبت منه .
از این خونم خیلی خاطره دارم . خیلی خیلی خیلی خیلی
اون وقتایی که نبودم و موقعی که میومدم اولین کارم دیدن پیامهای شما بود . اونایی که قدیم میومدن و جدیدا .
از همه مهمتر عشقم که با دیدن پیامهاش تو وبلاگم جون میگرفتم .
ولی خب دیگه اینجا رو میزارم فقط میام نگاهش میکنم متنهاشو میخونم . متنهایی که با دلتنگی نوشتم . دلم نیومد حذفشون کنم .
دیگه هیچ وبلاگی رو توی وب نمی بینم . از مسنجر یاهو هم استفاده نمیکنم . در حقیقت خدا حافظی از همتون و از وب . فقط برای کارم از وب استفاده میکنم .
اینم ایمیلیه که چک میکنم shikopick@yahoo.com
برای آخرین نوشتم فرض میکنم که آخرین نوشتم روی زمینه پس بر میگردم به لیست محبوبام :
اول یه تفعل زدم به حافظ ٬ کسی که وقتی تنهایید بهترین مونسه ٬ این شعر اومد :
همای اوج سعادت بدام ما افتد اگر ترا گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه اگر ز روي تو عکسي به جام ما افتد
شبي که ماه مراد از افق شود طالع بود که پرتو نوري به بام ما افتد
به بارگاه تو چون باد را نباشد بار کي اتفاق مجال سلام ما افتد
چو جان فداي لبش شد خيال ميبستم که قطرهاي ز زلالش به کام ما افتد
خيال زلف تو گفتا که جان وسيله مساز کز اين شکار فراوان به دام ما افتد
به نااميدي از اين در مرو بزن فالي بود که قرعه دولت به نام ما افتد
ز خاک کوي تو هر گه که دم زند حافظ نسيم گلشن جان در مشام ما افتد
آندره ژید ( موقعی که خیلی پریشون بودم و تو خودم هی خودمو به در و دیوار میکوبیدم بدادم میرسید باعث میشد بیشتر خودم اینور و اونور بکوبم تا آروم و بیهوش یه جا آروم بگیرم )
نمیدانم امشب چه خوابی می توانستم ببینم . چون برخاستم همه آرزوهایم اتش داشتند . گویی آنگاه که خفته بودنم آنها صحاری سوزان را در مینوشتند .
میان آرزو و دل مشغولی آشفتگی ما وزنه ای است .
ای آرزو ها ! آیا فرسوده نخواهید شد ؟ آه ! آه ! آه ! آه !
یاداشتهایی از وبلاگ خودم که خیلی دوست دارم :
۱. خوابهای ما همون آرزوهای ما هستن .
۲. رمان ۴ قسمتی .
۳. عشق اینگونه بوجود آمد .
۴. همه نوشته هایی که از شقایق نوشتم
۵ . داستان یاکریمهای خونمون
۶. داستان خونه پدر بزرگ
۷. لیست آدمهای بزرگ
میتونید نوشته های قدیمی رو تو آرشیو پیدا کنید .
شاید سالهای دیگه هم که یاد این وبلاگ بیوفتید بیایید و این وبلاگ رو ببینید .
چارلز چاپلین میگه شاید کسی که همیشه رو لبش خندست تو دلش کلی غم باشه . و شایدم بر عکسش
براتون بهترین آرزو ها رو میکنم .
همیشه دلتون مثل لبتون خندون باشه .
همیشه عاشق باشید . یادتون باشه که عشق یاد گرفتنی نیست آمدنی است .
به عشقتونم برسید . ( مهم عاشق بودنه نه رسیدن چون باعث میشه درست زندگی کنید اگرم رسیدید که خدا رو شکر )
قدر همدیگه رو بدونید چون آدم از ۲ ثانیه دیگشم خبر نداره . اگر چیزی رو بدست آوردید یاد اون زمانایی بیوفتید که اونو نداشتید . اونوقته که بیشتر قدرشو میدونید .
جوری زندگی کنید که هر آن مرگ اومد سراغتون ازش فرار نکنید . دوست داشتید باهاش برید دوست نداشتید نرید .
و اگر قرار شد برید بقیه از رفتنتون خوشحال نشند .
به همه چیزایی که دوست دارید برسید .
از همه چیزای بدی هم که من بدم میاد به دور باشید .
دیگه کسی یا چیزی تو وب وجود نداره که بهش نیاز داشته باشم . دل مشغولی و فکر های مهمتری هم دارم که توی وب نیست چیزهای با ارزش تری که تو وب پیدا نمیشه .
و در آخر :
نمیدونستی میمیرم بی تو بدون چشمات ؟
آرزومه که نمیدونستی که میمیرم برات .
خداحافظ 





حقيقت
امروز رفتم جهنم از اون جهنما که رفتن توش بهتر از بهشت با منت خداست .
سوختن تو جهنم بهتر از منت کشیه .
ای روان من تو در این گردش افسانه ای خویش بنهایت در خلسه ای ؟
ای دل ! ترا بنهایت سیراب کرده ام .
ای تن ٬ ترا از عشق سرمست کرده ام.
کاری بیهوده است که اکنون ٬ آسوده میکوشم دولت خود را برشمارم ٬ دولتی ندارم .
گاه در گذشته خویش چند دسته از خاطره ها را میجویم ٬ تا عاقبت برای خویش قصه ای بسازم ٬اما خود را در آن میان نیک نمیشناسم و زندگانی من از خاطره ها لبریزست .
آنچیز که سر بجیب تفکر فرو بردن میخوانندش ٬ برای من اجباری متعذرست ؛ دیگر لفظ تنهایی را درک نمیکنم ؛ در خود تنها بودن ٬ همان دیگر نبودن است ؛ من خود تن ها هستم ! وانگهی جز در همه جا در خانه خود نیستم ؛ و همواره اشتیاق مرا از خانه خود میراند . زیباترین خاطرات جز همچون شکستگی سعادت در نظرم جلوه نکرده .
ناچیز ترین قطره آب ٬ ولو اشک باشد ٬ همینکه دست مرا مربوط سازد ٬ برای من گرانبهاترین حقیقت میگردد .
تو این زمونه بهتره که چیزی رو که داری و حسش میکنی برات گرانبها ترین حقیقت باشه ولو یک قطره آب . تا به کی ؟ 

مرد تنها ساز بر دوش راهیه گذشته هاشه .
مرد تنها ساز بر دوش عاشقه خاطره هاشه .
یاد گم کردش همیشه حتی تو رویا باهاشه .
خدا يکي،عشق يکي ...
چه الان باشه . چه ۱۰۰ ساله دیگه .
چه رسیده باشم . چه نه .
چه خوشهال باشم . چه غمگین .
چه مست باشم . چه هوشیار .
چه کم باشم . چه بسیار .
خدا يکي،عشق يکي ...
دنیا تو دستای منه وقتی نگاهت مال منه
تو تمام خاطراتم تو فقط موندنی هستی
تو تموم این ترانه تو فقط خوندنی هستی
عشق یاد گرفتنی نیست ٬ آمدنی است .
تو بگو غيبت دست - غيبت هرچه نفس بين ما فاصله نيست

اگه حتی بین ما، فاصله یک نفسه ، نفس منو بگیر
برای یکی شدن، اگه مرگ من بسه ، نفس منو بگیر
ای تو هم سقف عزیز، ای تو هم گریه من ، گریه هم فاصله بود
گریه آخر ما ، آخربازی عشق، ختم این قائله بود
حدس گر گرفتنت، در تنور هر نفس ، غم نه، اما کم که نیست
هم شب تازه تو، ترکش پر تیر عشق، سنگ سنگر هم که نیست
خوب دیروز و هنوز ، طرحی از من بر صلیب، روی تن پوشت بدوز
وقت عریانی عشق، با همین طرح حقیر، در حریق تن بسوز
پلک تو فاصله، دست و کاغذ و غزل، من و عاشقانه بود
رستن از پیله خواب ، ای کلید قفل شعر، خواب شاعرانه بود
اگه حتی بین ما ، فاصله یک نفسه، نفس منو بگیر
برای یکی شدن ، اگه مرگ من بسه ، نفس منو بگیر
از ته چاه سکوت ، تا بلندای صدا، یار ما بودی عزیز
در تمام طول راه ، با من عاشق ترین ، هم صدا بودی عزیز
حدس رو گردان شدن ، از منو از راه ما، باور بی یاوری
روز انکار نفس، روز میلاد تو بود، مرگ این خوش باوری
تو بگو غیبت دست ، غیبت هر چه نفس ، بین ما فاصله نیست
غیبت آخر تو، کوچ مرغان صدا ، ختم این قائله نیست
بهونه
موضوع امروزمو گذاشتم بهونه
بهونه نه اونی که بچه ها ميگيرن و هی بيتابی ميکنن
اونی که بزرگها دارن برای زندگی
خيلی فکر کردم اين موضوعی رو که تو ذهنمه چطوری بنويسيم تا اينکه اين جريان يادم اومد
يک سری از آدمها هستن که عاشقن ولی به عشقشون نرسيدن - يک سری ديگه هم آدمهايی هستن که عاشقن و پيش عشقشونن
يک سری از آدمهای اين دو دسته هستن که به بعضی از آدمهای اطرافشون عشق ميدن سر ريزن از عشق خلاصه بايد يه جوری خاليش کنن اين موقعهاست که نشستن پای حرفاشون بهت لذت ميده
حالا چی شد که اينو گفتم ؟
اون قديما يه معلم رياضی و جبر داشتيم که يه آدم جوون خيلی باحالی بود
خيلی جدی درس ميداد و بعضی وقتها فقط يک کلمه حرف خارج درس ميزد که اون کلمش بينهايت ارزش داشت لذت ميبردی از او يک کلمش
الان که دارم ياد حرفهاش می افتم خوشهالم که همچين معلمی داشتیم ولی حيف که اسمشو يادم نمياد و مطمعنم که جزء يکی از اون دو دسته آدمهاست که گفتم
گيتار ميزد ٬ کوه ميرفت ٬ وقتی که حرف ميزد چشماش برق ميزد .
خلاصه يه روز وسط درسش برگشت رو به ما و گفت ؛ بچه ها هميشه يه بهونه داشته باشيد برای درس خوندن برای زندگی برای کار هاتون برای هر چيزی ( هر چيزی ميتونه يه بهونه باشه پول . عشق . شهرت و ... ) ؛ البته مستقيم ميشد فهميد که منظورش عشقه اينو گفت و مشغول درس دادن شد .
خيلی حرف قشنگيه شما هم قدرشو بدونيد .
اگه بهونتونو پيدا نکرديد مطمعن باشد که خودش مياد سراغتون
اگر هم اومده سراغتون به عشق اون بهونه ( عشق ٬ پول ٬ شهرت و يا هر چيز ديگه ) کارهاتونو پيش ببريد .
خيلی سريع رسيدن به هدف شرط نيست شرط اونه که شما تلاش کرديد ( اين خيلی مهمه )
تلاش کنيد حتما به هدف می رسيد اگر نرسيديد مطمعن باشيد که صلاحی در اون بوده شايد يه چيز خيلی بهتر از اون منتظرتون باشه . پس اگر نرسيديد حتما به نفع شما بوده و حکمتی داشته ( به اين حرفم ايمان دارم )
ولی اينو مطمعن باشيد که با يه يهونه و کمی تلاش به هدفتون ميرسيد
اصلا زندگی و هدفهاتونو مثل يک مسابقه نبينيد که يه خط شروع داره و همه زور ميزنن تا از هم جلو بزنن ( حرفهايی که خيلی به اصطلاح فهميده های مملکت ما ميزن که جز نابودی فکر و ذهن و استرس و اضطراب چيزی ديگه ای نداره ) .
زندگی و هدفتونو فقط برای خودتون ببينيد ازش لذت ببريد
خودتون برای خودتون
اصلا بقيه مهم نيستن که ازتون جلو بزنن و يا ازشون جلو بزنيد فرض کنيد تو يه محيطی معلق هستيد تو يه محيط خنک تو محيطی که عطر خوشی داره و به رنگ آبی روشن و صورتيه دور و برتون پره از گلهای معلق و خوش بو با يه نسيم عالی
اونجا محيطيه که به درد شما ميخوره توش ميتونيد فعاليت کنيد و در نهايت لذت به هدف برسيد مثل يه پازل که خودتون برای تفريح داريد می چينيدش .
آرامش عشقه که شما رو به هدف ميرسونه .
هرچيزی رو که از ته قلب بخواهيد مطمعناً به آن می رسيد . مطمعن باشيد .
هميشه موفق باشيد .
منو بيشتر دوست داری يا اونو
خدا بهم گفت منو بیشتر دوست داری یا اونو ؟
منم سریع گفتم تو رو .
گفت پس اونو از خودت دور کن و به سمت من بیا .
همین موقع بود که از خجالت سرخ شدم به منو من افتادم .
خدا گفت چیه ؟ نمیتونی ؟
دیگه روم نمی شد بهش نگاه کنم و سرم رو به نشونه تائید اینکه نمیتونم تکان دادم .
خدا خندید و گفت شما همه ذره ای از وجود من هستید .
و من گریستم .

ماهي هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو .
مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو
زير بال مرغكان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات
- اي زلال پاك ! -
جرعه جرعه جرعه مي كشم تو را به كام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !
اي هميشه خوب !
اي هميشه آشنا !
هر طرف كه مي كنم نگاه ،
تا همه كرانه هاي دور ،
عطر و خنده و ترانه مي كند شنا
در ميان بازوان تو !
ماهي هميشه تشنه ام
اي زلال تابناك !
يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني
ماهي تو جان سپرده روي خاك
خونه پدر بزرگ
دو ساعت پيش بود که از خواب پريدم . تو
بالکن دو تا ظرف بلوری دارم که توش دون ميريزم ( همون رستورانه ) . پرده اتاقمو که زدم کنار ديدم تو يکيش که خالی شده بود يه پرستو نيمه جون افتاده تا حالا چشمای يه پرنده رو اينطوری نديده بودم خمار مثل اين آدم ها که دارن ميميرن بال هاش شل شده بود و بی جون و تند تند نفس ميزد وقتی در رو باز کردم آروم سرشو به طرف من چرخوند . همينطوری منو نيگاه ميکرد خيلی عجيب بود معمولا يه پرنده اينطوری که آدم رو ميبينه وحشت ميکنه ولی اون آروم بود شايدم ديگه جونی نداشت . ديدم کاری از دست من بر نمياد در رو بستم که راحت باشه و يه نيم ساعت بعد ديدم درست مثل آدمها به پهلو خوابيده و چشماشو بسته و راحت و آروم مرده .
بالکن منم جايی نيست که خيلی در دسترس باشه و هر پرنده ای بياد توش .
حالا چرا اينجا رو برای مردن انتخاب کرده بود نميدونم .
ياد قديما افتادم اون موقها که بچه بودم .
پدر بزرگم ( پدر بزرگ پدريم ) يه خونه داشت که چندين چند نسل تو اون زندگی ميکردن از اين خونه های قديمی که اتاقهاش پنج دری بود و توش طاقهای قديمی و قشنگ داشت . تابستونها وقتی دم غروب حياتشو آبپاشی ميکردن بوی خاکش ديونت ميکرد . دم غروب که ميشد دسته های بزرگ پرستو ها که موقع کوچشون بود سر و صدا راه می انداختن . توی حياط - دقيقا وسط حياط - يا باغچه بزرگ بود که توش چند تا درخت انجير خيلی قديمی بود و زيرش چند تا تخت چوبی بزرگ قديمی تر .
شب که ميشد هنوزم بوی نم آبپاشی ميومد . رو تخت ها ميخوابيدم و آسمونو نگاه می کردم انگار ستاره ها کلی اومده بودن پايين خيلی روشن و بزرگ - بعضی وقتها که يه هواپيما رد ميشد يه صدايی مثل باد ولی بلند ميداد . اين موقع بود که تو آسمون دنبال يه ستاره چشمک زن متحرک ميگشتم و ...........
